برچسب:
نویسنده: مبین صادقی
و در پایان
همه ما فراموش می شویم
مشتی خاطره بر جا می ماند
چندی عکس
و رد انگشتانمان، بر قلب هایی که لمسشان کردیم
وآن هنگام،
که قلب آخرین بازمانده ای که ناممان را می داند،
از طپش بیفتد،
ستاره ما برای همیشه خاموش می شود…
سوگند راسخ
۱۲ فروردین ۱۴۰۳
برچسب:
نویسنده: مبین صادقی
و در پرتگاه دوران اگر به ریسمان عشق چنگ نیندازیم سقوط حتمیست... سوگند راسخ ۲ آبان ۱۴۰۱
برچسب:
نویسنده: مبین صادقی
برچسب:
نویسنده: مبین صادقی
دوستت دارم و بشارت من این است که «دوست داشتن» مقدس تر از «دوست داشته شدن است»... سوگند راسخ ۲۲ اسفند ۱۴۰۰
برچسب:
نویسنده: مبین صادقی
برچسب:
نویسنده: مبین صادقی
برچسب:
نویسنده: مبین صادقی
انگار واژگان بکر دنیا همگی سه حرف دارند «خدا» «عشق» «نفس» نام تو... نام تو... نام تو... سوگند راسخ ۱۱ آذر ۱۳۹۹
برچسب:
نویسنده: مبین صادقی
از میان میلیاردها کهکشان، به راه شیری
از میان هزاران سیستم ستاره ای، به منظومه شمسی
از میان هشت سیاره، به زمین
از میان هفت قاره، به آسیا
از میان صد و نود و پنج کشور، به ایران
از میان پنجاه هزار شهر، به تهران
از میان هفت میلیارد و هفتصد و شصت و هشت میلیون نفر، به تو
و از تو، به چشمانت رسیدم
و کنجی از این کائنات بی حد و مرز،
نشسته ام و برای تویی می نویسم
که حتی نام مرا نمی دانی...
سوگند راسخ
۱۸ فروردین ۱۳۹۹
برچسب:
نویسنده: مبین صادقی
ازش پرسیدم: «تو دعا هم می کنی؟»
جواب داد: «آره، هر شب»
گفتم: «چه دعایی؟»
گفت: «دعای من خیلی ساده است، فقط یه جمله است...میگم: خدايا مواظب دلم باش...»
و این زیباترین دعایی بود که شنيده بودم...
برچسب:
نویسنده: مبین صادقی
بودنت آزارم مى دهد
نبودنت زجرم
حرف هایت جانم را به لب می رسانند
سکوتت جانم را می گیرد
دیدنت کلافه ام می کند
ندیدنت دیوانه ام
خواستنت محال است
نخواستنت محال تر
چه برزخیست بود و نبودت...
سوگند راسخ
۲۱ خرداد ۱۳۹۸
برچسب:
نویسنده: مبین صادقی
غايت خواسته ام،
يك فراموشى دائم است
خاطراتم را،
مایلم دور بریزم
و از نخست آغاز کنم
تازه متولد شوم
و از زندگی پیشین،
هیچ روی دوشم سنگینی نکند
خاطرات بی رحمند
حتی شیرین ترینشان
دم به دم زخم می زنند
داغ دل تازه می کنند
و مرا تا به جنونم می برند
این زندگی برای من بس است
حافظه ای پاک و سفید می خواهم...
سوگند راسخ
۲۸ مرداد ۱۳۹۸
برچسب:
نویسنده: مبین صادقی